تبليغاتX
خاطرات مدرسه





















خاطرات مدرسه

...*::من آن سرزمینی را دوست دارم که مردمانش از جنس شیشه و شیطنت باشند::*...

توووووووووووووووی دروازه............گل....گل...نه بابا آفساید بود....!!!

بالاخره شکستت میدم کاکرو... 

کورخوندی سوباسا !!!!!!!!!!! . . . (ببخشید داشتم فوتبالیستا میدیدم...)

 ووووووووووووی...چقدر دلم تنگ شده بوووود....این وب ما هم که تار عنکبوت بسته....!

امسالم تموم شد...ولی چقدرررررررررررررررررر خوووووووووووش گذشت... مرسی از نظراتون مثل همیشه... چقدر همه چیز سریع میگذره...ااااااااااااه هیچی بابا یه دقیقه اومدیم نصیحت کنیما...صدتا پیج وا شد...بذار چندتا چیز قشنگ بذارم خوشتون بیاد...نه چیزی پیدا نکردم... بازم میام.....

p.s:حوصله

نوشتن نداشتم....معذرت...

p.s2:....یازم میام.

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت20:7توسط رومیش | |

بابا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! سلام...شما کجا؟!

اینجا کجا؟!!! راه گم کردین رومیش خانوووووووووووووووم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خب بابا همش چند ماه آپ نکردماااااااااااااااا!!!

وایییییییییی مرسی که اومدینو نظرررررررری دادینووو!

دلم کلییییییییییییی تنگیده بود بابا!!! یه دو قرنی میشی هی میخوام آپ کنم هی نمیشه...

اوووه راستی قضیه ی این ابی گودونه رو بگم بخندین!!!:

ما بچزهامون طبق معمول نشستیم بودیم دور همو همدیگرو اسکول میکردیم...Tornado

یهو روژینا گفت:بچه ها شما ابی گودونه خوردین؟؟؟

هاااااااااااااااااااان؟؟؟؟!!!

ابی چی چی؟؟؟

گوگوله؟؟

سه ساعت مارو اسکول که چه عرض کنم...کرده بود که آره یه موز پوست قرمز که قاچاق میارنو خیلی خوش مزه ستو خداااااااااااااا تومن پولشه!!!!

ما هم رفتیم کل مدرسه رو اسکول کردیم که میخوایم براتون ابی گودونه بیاریم بخورین!!!

بسی خندیدیم...و بسی کتک خوردیم...

راستی یه چیز بگم؟!!!(به قول عزیزی دو چیز بگو...!!!)

من حدودا ۳ هفته پیش آبله مرغونی گرفته بودم...بسی جالب و شگفتانه...

روز دوم که از خواب هفت پادشاه بپا شدیم دیدیم زکی...شبیه مرغی نحیفه و صعیفه گشته ایم..!

خلاصه تا اومدیم بخوبیم(خوب شیم)جونمون بالا آمد...!

...

سیستم هوا رسانی تهرانم که پوکیده...آفتابه برف میاد...سرده...خورشید ازش بارون میباره...

سر شیمی بودیم...صفیه گفت:خانوم...قرص سر درد دارین؟؟!!!

خانوم...:الان برات توضیح میدم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یهو کلاس رفت رو هوا...

خانوم...:یه دفعه دیگه بگو متوجه نشدم...!؟!!!

دیگه اینکه خلاصه هوا بس ناجوانمردانه رو اعصابه من است و خیلی درس داریم و وقت بسیار اندک است...ای دوووووست!!!!!!!!

راستی نظرتون چیه یه دستی به سر و رویه این وب بکشم؟!

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت16:46توسط رومیش | |

سر خط...!

سلام عزیزم تولدت مبارک...با خود خودتم هانی...تو که الان یه ساله شدی...دندون در آوردی و راه افتادی...

امروز تولد یه دوستی که هیچوقت منو تنها نذاشت...انقدر با معرفت بود که وقتی فراموشش میکردم بازم  منتظر بود به روز شه...!

این همه دوست و وبلاگ اومدن و رفتن ولی تو بودی که خودتو کشیدی بالا...کمک کردی که من یه عالمه دوست پیدا کنم...!و...

خلاصه اینکه تولدت مبارک "خاطرات مدرسه ی گل"!

-سلام مادر. رومیش کجا بودی بزرگ شدیا...پیر شدی ننه!

دیر و زود داریم ولی سوخت و سوز نداریم...

خب چه خبر خوبین خوشین...خوش میگذره؟؟؟؟

همه باهم:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!

امروز زیاد درباره ی خاطرات و مدرسه حرف نمیزنیم ولی آخر کار یه سورپرایز براتون دارم... 

تولد تولد تولدت مبارک...

مبارک مبارک تولدت مبارک...

کسی بدون کادو پاشو از اینجا بیرون نمیذاره...(نظر دیگه بابا! نفری ۴تا دونه نظر که این همه غر زدن نداره...)!

من کادوهام متفاوت...بس که خلاقم...

راستی ما رو ۵شنبه قراره ببرن دماوند...واسه آپ بعدی کلی خبر مبر داشته داریم...

...ببخشید معطل شدید داشتم فکر میکردم!

راستی این قلبا همه مخصوص خاطرات مدرسه بوداااا!

راستی من امسال خیلی بچه ی خوبی شدم...

درس می خونم

کم آپ میکنم

درس میخونم

کم آپ میکنم

درس میخونم

کم آپ میکنم

درس نمیخونم

ولی باز کم آپ میکنم

خب دیگه ما بریم...

Shark Island

بابای

نظرررررررررررررررررررررر یادتون نره

لااقل برای این وب کوشولوی من که تولدشهماچ

تر خدا(کسره بذارید همون تورو خدا)

.

.

.

انفجار احساسات!

 

 

good luck

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت19:5توسط رومیش | |