تبليغاتX
خاطرات مدرسه





















خاطرات مدرسه

...*::من آن سرزمینی را دوست دارم که مردمانش از جنس شیشه و شیطنت باشند::*...

سلام چطور مطورین؟

اومدیم که کل بگیم و گل بشنفیم!و ماجرا های مدرسه مونو برای همدیگه تعریف و از نگاه خودمون تجزیه و تحلیل کنیم!

اولین خاطره:

همین ۴شنبه بود که من زنگ تفریح ۲ رفتم سایت(سالن کامپیوتر) ۲ تا از دوستامم بودن که اومده بودن تا تمرین کنم منم رفتم

اون ته ته نشستم یه ۱۰ دقیقه ای اونجا بودم تا اینکه کارم تموم شد و اومدم برگردم که دیدم زنگ خورده دیدم ا هیچکس

نیست!(اوناهم هروقت میرن در رو قفل میکنن!) من اومدم درو باز کنم که دیدم ای دل غافل در قفل!!!!!!!!

یه دفعه ۲ تا از دوستای دیگم اومدنو گفتن زنگ خورده تو اونجا چیکار میکنی!؟

منم جریانو گفتمو اونا هم مثلا رفتن دنبال معلم که کلید دست اون بود  منم اونجا تقریبا یه ۵ دقیه ای معطل شدم یه دفعه

دیدم مسوولش اومد. اومد در رو باز کنه که دید قفله!

گفت تو اونجا چیکار میکنی؟

منم کل جریانو واسش گفتم اونم گفت باید وایسی تا کلید برات بیارم! منم تو دلم گفتم پس حالا حالاها الافم!!!!!!!

اینم رفتو ما یه ۵ دقیقه دیگه ام موندیم!

آخرم اومد و در رو باز کرد !!!!!!!

یه جورایی هم اونا منو سرکار گذاشتن هم من شما رو!!!!!!!!!!!!!!!

بابای!

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت18:15توسط رومیش | |