تبليغاتX
خاطرات مدرسه





















خاطرات مدرسه

...*::من آن سرزمینی را دوست دارم که مردمانش از جنس شیشه و شیطنت باشند::*...

سلام به همگی!

این هفته که خیلی توپ بود!!!!!!!!!!

شنبه که امتحان داشتیم لغو شد افتاد واسه این شنبه!!!!!!!!!!

۱شنبه که روز دانش آموز بود بهمون یه کیف دادن!(فک کنم اینا ما رو با کارمندای شهرداری اشتباه گرفتن!)

۲شنبه هم دوستامون رفتن مشهد!امام رضا طلبیده بودشون!

۳شنبه هم که ما رفتیم شمال دیروز برگشتیم! آخه رفتیم دیدیم همه جاشو دیدیم مامانم گفت برگردیم!

۴شنبه هم در حال برگشت به تهران بودیم!

۵شنبه هم که الان باشه من دارم پست جدید وب مینویسم!

جمعه هم دعا کنید به خوبی خوشی بگذره!!!!!!!!!!

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت12:15توسط رومیش | |