تبليغاتX
خاطرات مدرسه





















خاطرات مدرسه

...*::من آن سرزمینی را دوست دارم که مردمانش از جنس شیشه و شیطنت باشند::*...

سلام سلام!

آره...نه تو خواب نیستی...نه نمیخواد انقدر چشاتو بمالی...!!

آره رومیش آپ کرده باور کن!

چطور مطورین؟

زهرا جووون من لینکوندمت!

نگاه کن اون بقل اسمت هست!

وااااااااای نمیدونین امروز چی شد که!

اکیپمون یه کوشول که نه یکم بیشتر...ریخته پاش شد....!

اصلا بذارین از امروز صبح براتون تعریف کنم!

من بدون اینکه هیچکدوم از کارای مدرسه رو انجام بدم خیلی خونسرد با کمال پررویی پاشدم رفتم مدرسه تا کل این معلما رو بخوابونم!

خلاصه رفتیم دیدم آبجی نیلووو با بروبچ نشستن و منتظر تشریف فرما شدن من بودن که من قدم رو چشماشون نهادم و در ساعت ۷:۳۰ وارد شدم!

سلام علیکی کردیم ٬ رحمت الله گفتیم!

خلاصه زنگ اول این یارو معلم شیمی اومد و کلی دکتر بازی در اورد و مخ همرو خورد حالا از رو نمیره که هی داد میزنیم از ته کلاس میگیم خانم جان تک زنگِ نمیخواین برین میگه نه دیگه بذارین تا اینجا درس بدم!

حالا معلم حرفه اومده که ما کل زنگو به اعتراض گرفتیم آخه راستی نگفتم کارنامه ها رو گرفتیم...ای بدک نبود ولی آخه من باید بیشتر از اینا نمره میگرفتم!

پایین ترین نمره قرآن بوووود!

هنر دادن ۱۹ تورو خدا نگاه کنید!

البته من نمره خوب شد تازه یه ۱۰ صدم هم کم دادن!

که فردا میرم میگیرم!

اونوقت میشم نزدیکای ۲۰ اینااا!

خب داشتم میگفتم!

زنگ بعد زبان من ریدینگمو سریع حفظیدم و رفتم جواب دادم!

زنگ بعد دوباره حرفه که تو این زنگ تفریح بود که من نرفتم با بکس تو حیاط آخه اون لحظه یه چیزی شد بعد منم لج کردم و موندم مقشامو بنویسم!

یه دفعه زنگ خورد اینا عین...اومدن تو کلاس ص از اونور چش غره میرفت د و پ جرو بحث میکردن

ر با دو سه تا از بکس دیگه که سعی داشتن آرومش کنن اون وسط ایستاده بود و دادو بیداد میکرد!

تورو خدا نگا کنین یه دفعه من با اینا نبودما همشون ریختم بهم!

منم با کمال خونسردی تماشا میکردم!

حالا این ص  با ر د نماینده ان که فک میکنن میتونن همچی به بچه ها بگن و خلاصه بعضی موقع ها همه میریزن تو سر و صورت همدیگه!

بعد از اونور ص  و تا دعوا شون شد از اون طرف د با تر (دشمنای همیشگی) دادو بیداد میکردن منم عصبانی شدم گفتم د خفه میشی یا نه اونم گفت دوس ندارم منم عصبانی شدم اومدم جواب بدم که پ جلومو گرفت!

دوباره این یارووو حرفه اووومد!

سر کلاس اونم خیلی شیر تو شیر بود!

گذشت ورسیدیم سر زنگ ناهار!

خلاصه من رفتم پیش م و ک دوستای باحال حسابی با خوش گذروندم!

زنگ آخر تقریبا بد نبود!

البته فک نکنم ر زیاد با بچه ها دوباره جور شده بود آخه زنگ که خورد با ما اومد ما حسابی تو راه دیوونه بازی دراوردیم!

خیلی کیف داد هی جیغ میزدیم منم از اونور سوت!

خلاصه یه جورایی حسابی ترکیدیم به قول پسرای کله پوک!

آخه بعضیا دیگه حسابی شورشو دراورده بودن هرچی دعوا میشد یا حوصله نداشتن خالی میکردن تو گروه!

خب دیگه حالا :

ياد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم

 و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.

2. با وقيح جدل نکنم

چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

 3. از حسود دوري کنم

چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم!(لطفا همه این مورد رو توجه کنن!)

 

 

 

بابای نظرررررررررر یادتون نره هااااا!

قربونتون!

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت16:49توسط رومیش | |