تبليغاتX
خاطرات مدرسه





















خاطرات مدرسه

...*::من آن سرزمینی را دوست دارم که مردمانش از جنس شیشه و شیطنت باشند::*...

من آمده ام....وای وای....من آمده ام....بلاگفا فریاد کند...رومیش آمده است تا وبش را آپ کند...من آمده ام وای وای....

به به حس میکنیم....آمده ایم

چرا دیگه انقدر دیر آپ کردم...دیگه الله اعلم!

خوبین خوشین؟

بیکار بی آر میچرخین؟

نه دیگه اینا قدیمی شد!!!!

دیگه ماه رمضون و روزه گیرا دارن میان....!

خب بریم سر خاطرات مدرسه ی گل! فداش شین! شوخی کردم بابا!!!!

خب روز آخر که ما رو بردن اردو....بسی فاز داد...

اول که یه ۳۰  ۴۰ کیلومتر راه رفتیم....تا رسیدیم اردوگاه

بعد که رسیدیم با بچه ها رفتیم اون بالا مالاها کلی عکس مکس گرفتیم...

بعد که برگشتیم منو چند نفر دیگه خودمون رفتیم اووون بالا...همینطور که داشتیم میرفتیم به یه راه انحرافی خوردیم دیدیم اوهو اوهو چه بلا اینجا رو ندیده بودیم....رفتیم تو انقدرخلوت بود....

داخل اون راه یه کلبه ی چوبی بووود انقدر خوشگل بود بوی چوبش از ۱۰ متریش قابل حس بود...

اونجا هم کلی عکس گرفتیم....ولی خیلی ترسناک بود...مثه این فیلم های ترسناک که چند تا دختر و پسر با هم میرن تو جنگل و...

بعد ما رفتیم کلی عکس گرفتیم!

من رفتم پشته کلبه خالی خالی بوود یهو فکر بکر به کله ام زد:

-کمممممممممممممممممک!!!!

-وای...رومینا!

-رومینا کجایی؟

-هوی مداد کجایی؟!

بعد همشون اومدن پشته کلبه منم رفتم جلوی کلبه..که یهو کیانا منو دید...!

-مداد دیگه ما رو دست میندازی آآآآره؟

-هان؟؟؟

-حالا برو قایم شو یکم بخندیم

-اوووکی! ااا اومدن که؟

-هوی چوپان دروغگو!

-اوووو ما رو باش گفتیم مردی!!!

کلی خندیم...دوباره عکس گرفتیم!

خب دیگه بقیه خاطرات واسه آپ بعدی...اونو دیگه تا آخر شهریور می آپم!

دیگه تک تک ازتون تشکر نمیکنم...

مرسی از همه ی دوست جونای گل...!!!!!!!!!!

بابای...هانیییییییییی منییییییییی!

p.s:من قالب قبلیه رو خیلی دوست داشتم...ولی خب میدونین...یهو دلم واسه حال و هوای روزای اول وب تنگ شد...

p.s2:چه میکنه این قالب جدید!!!!!!!!!!!

p.s3:این  آدر وب جدید منو نیلوو اولین آپو من کردم چون اولیش بود زیاد خوب نشد...راستی نظر بدید و ما رو لینک کنین تا ما هم بلینکیمتون...:

شیطونای دبیرستانی...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت11:17توسط رومیش | |